" />پهن کرده او دل مرا / در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب/
برق می زند/ قالی قشنگ و نو نوار من / از تلاش آفتاب/
شب که می شود خدا / روی قالی دلم / راه می رود /
ذوق می کنم گریه می کنم / اشک من ستاره می شود /
هر ستاره ای به سمت ماه می رود ...
لحظه های بیاد ماندنی نمایشگاه کتاب تهران- غرفه رادیو جوان۲۰/۲/۸۷











بهار،عشق،زمین
بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.
زمین آرام و سنگین وصبور.
زمین هرروز رازی از عشق به بهار می داد
و می گفت: "این راز را با هیچ کس در میان نگذار
نه با نسیم،نه با پرنده و نه با درخت .
رازها را که برملا کنی، بر باد می رود وراز بر باد رفته، رسوایی است"
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی ، هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است
و عاشقی سینه فراخی می خواهد به فراخی عشق
زمین می گفت: دم بر نیاور، تا این سنگ سیاه الماس شود
واین خاک تلخ، شکوفه گیلاس
![2007100415443704_Nature20[1].jpg](http://irapic.com/uploads/1206071139.jpg)
قاصدک بیا کنارم برام از خونه بگو
از همون خونه که پشت گریه پنهونه بگو
بگو چند تا گریه راهه تا جواهرده سبز
چند تا راه بندون سنگین، چند تا دیوار، چند تا سنگ
بگو از محله های بی ریای بچگی
غیر من کسی نمونده حرفاتو بهش بگی
دگرون تو فکر یک لقمه بی دردسرند
غربت رو به قیمت خاطره هاشون می خرند
تنها چشم من هنوز مونده به راه یه خبر
قاصدک موقع رفتن منو با خودت ببر
قاصدک بیا کنارم برام از خونه بگو
از همون جا که دله منو می سوزونه بگو![]()
عکسهایی از حضور رادیو جوان در سینما صحرا